Farsi Christian Poem – آرامش

این همه آسایش و آرامش از عیسی بود
ورنه ما را ، کی توان رنج این دنیا بود
گر جهان یکسر شود آتش نسوزاند مرا
در میان بازوانش مامن جانم بود
در نشیب و در فراز و در گذرگه های عمر
مهربانی ها و لطفش قدرت جانم بود
هیچ باکی نیست گر گردون نگردد بر مراد
وعده های ملک رضوا نش مراد دل بود
دردها آیند و تب بر جسم آتش ها زند
آن مسیحایی دمش درمان درد من بود
گر بروزم آفتاب و ور به شب مهتاب نیست
آتش عشقش فروزان ، مشعل جانم بود
بامدادان چون ز به نامش سر ز بستر بر کنم
راز گاهانش ، کلام روز و همراهم بود
شاد زی پروین به دوران، که از فدا کاری او
چرخ گردون بر مرادت تا ابد گردان بود.

شعر از پ ص

Leave a comment

Filed under Poetry - شعر

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s